چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
گوییا باور نمی دارند روز داوری
کین همه قلب و دغل در کار داور می کنند
بنده پیر خراباتم که درویشان او
خاک را از بی نیازی خاک بر سر می کنند
اه اه از دست صرافان ناقص عقل که
هر زمان خر مُهره را با در برابر میکنند
امام علی (ع) فرمودند مردم دنیا دو دسته اند:
یک دسته به بازار جهان می آیند و خود را می فروشند و برده می سازند
دسته ای دیگر نیز خود را می خرند و آزاد می کنند
چه خوب می شد.
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!!
یاد گرفتم که...
از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند .
تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم .
سيمين ياسی
گل بارون زده من گل یاس نازنینم میشکنم پژمرده میشم نذار اشکاتو ببینم.
تا همیشه تورو داشتن داشتن تمام دنیا از تو و اسم تو گفتن بهترین همه حرفا.
با تو با تو اگه باشم(اگه نه ایشاا...)وحشت از مردن ندارم لحظه هام پر میشه از تو وقت غم
خوردن ندارم.
قافل
پسر کوچولو با چهره معصومش به دنبال پدر می دوید و هی پشت سر هم صداش می زد:
بابایی بیا باهم بازی کنیم،حوصلم سررفته خیلی وقته باهام بازی نکردی.
پدر با چشمانی قرمز و بی حال از روی ناچاری با پسرش برای لحظه ای کوتاه بازی کرد تا
پسرشو دوباره خوشحال کنه.
قافل از اینکه پسر کوچولو با سن کمش فهمیده بود که پدر دیگه مثل گذشته ها سرشار از
شادی و نشاط نیست،فهمیده بود که پدر دیگه اون پدری نیست که استوار مثل درخت سرو
جلوی حرف ناحق می استاد و تنها تکیه گاه خانوادش بود.
بلعکس پدر مجبور بود حرف ناحق جماعت زورگو رو گوش کنه و جلوی هرکس و ناکس خم
بشه تا فقط چند ساعتی سر حال باشه.
آره پدرش معتاد شده بود.
سادگی
بزرگترین حقایق،ساده ترین حقایق اند،افراد بزرگ این چنین اند.
والاترین چیزها همیشه ساده ترین ها هستند.
ساده بودن در هر چیزی نشانه کفایت است.


